تبليغاتX
تنها برای تو می نویسم : افسونگر

تنها برای تو می نویسم : افسونگر

 در وجود همه ما آدمها ترسهایی وجود دارد. ترسهای ما بیشتر از ناشناخته ها نشآت می گیرندو به همین دلیل است که بچه ها بیشتر می ترسند و به همین دلیل است که از مرگ میترسیم و به همین دلیل است که بعضی آدمها ازتاریکی میترسند. ترس از مرگ وتاریکی به خاطر ناشناخته هاییست که در این دو و امثالشان وجود دارد.اما انسانها همواره از نوعی دیگر از هراسها گریزانند!ازاینکه روحیات ظاهریشان شناخته نشود و به اصطلاح درک نشوند.از سوی دیگر گاهی ما از شناخته شدن هم می هراسیم و این نوع از ترس ریشه در رذالتها و شرارتهای ما و میل به معما گونه بودن دارد.ناگفته پیداست که این گونه از ترس از حیث کیفیت و کمیت بسته به افراد متفاوت است. اما رذالتها و شرارتها در همه ما وجود دارد. بعد شیطانی وجود انسان که تنها در افراد بسیار معدودی آنقدر سرکوب میشود که به ظاهر از بین میروند!اما درک شدن و درک نشدن گونه ای از هراسهای همیشگی انسان است که در روابط ما با دیگران نمود پیدا میکند. برای گریز از ترس درک نشدن گزینه های زیادی را امتحان میکنیم که ممکن است هیچکدام پناهگاه امنی نباشد! درد دل کردن با کسی که ممکن است به ما آرامش بدهد اولین گزینه ماست،پناه بردن به تنهایی :درد دل با خود(تفکر،نوشتن،سرودن که اینگونه ها گاه سرچشمه خلق آثاری شده اند!)درد دل باخدای خودو یا یک موجود زنده که فقط میشنود و مطمینآ رازدار خوبیست:گل و گیاه و سگ و گربه!!! و یا تنها امید به خاصیت زمان که همان ویرانگری خاطره هاست! اغلب ما سنگ صبور خوبی نیستیم و چه بسا ممکن است نمک به زخم دردمندی بپاشیم که عاجزانه به ما پناه آورده است! بدیهیست که این رفتار ،خیانتی بزرگ و شرارتی بی همتا و یکی ازمخربترین و زیانبارترین عوامل در روابط اجتماعی ماست.عدم درک متقابل،عدم فهم شرایط لحظه ای(عصبانیت،خشم،ناراحتی و...)که همه جدای از شرارت ذاتی بشر از ناتوانی در فضاسازی ذهنی و در نتیجه موقعیت نشناسی ما نشات میگیرد خود، ریشه بسیاری از سوء تفاهمات ویرانگر است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 22:0  توسط باد  | 

هی بوته لرزان راه نشین باد دارد از این سوی ناروا می وزد
آنوقت تو رفته ایی رو به این همه جنوب تشنه چه می کنی ؟
کارت با من نباشد
من زیر وبم این بیابان بی پایان را در سفر های گریه آموخته ام
نصیحتم نکن !
از این جاده کاروان ها آمده ، کاروان ها رفته
اما من زنده ام هنوز
چرا درشت به دریا می گویی؟
همه ما بد جوری دچار همین طبق معمول های بی تفاوتیم
این چه گفتن های بی اشاره نیز
روزی در یکی از همین تلخ ترین ترانه ها...
تمام خواهد شد
یک چیزی ، دردی ، ندانستن موضوعی یا مرگ مبهمی اصلا دارد آزارم می دهد امشب
پنجره ها بسته کوچه خلوت ...
راه دور بعضی خیالات بی هوده طولانی ست .
خوابم نمی آید امشب
گرفتی از این چه باید راه چه می گویم؟
آدم ها هر کسی شبیه خودش در خواب آینه می شکند
شکسته شبیه خودش به خانه بر می گردد
برگشته شبیه خودش ...
گرفتی من از روی دست لرزان باد به کدام کلمه خط خورده رسیده ام؟
حالا هی بگو حوصله کن همه چیز درست خواهد شد
این امضای آشنای باران است
پای نامه شقایق از وحشت تشنگی
اینجا همه چیز خبر از بریدن خاموش ترین بلوط می دهد
اینجا قبلا اتفاق خاصی رخ داده است
من رد رایحه رازها را می شناسم
شما که بد باران وخواب درخت و خستگی های دریا را نخواسته اید
حیف نیست شیون دلنشین این نی شکسته را نشنوید؟
بروید بگذارید هرچه بی چراغ هست به راه منتظران
یا هر چه می زنند این زخمه به شور شما به راه رباب
شما اشتباه می کنید
من فقط شبیه خودم در خواب آینه می شکنم
شکسته شبیه خودم به خانه بر می گردم برگشته شبیه خودم باز خواهم رفت
من سال هاست که از فهم دیوار و درک خواب آلود این دقیقه ها خسته ام
پس کی روزی رو به کوچه از سکوت کلمات سیر، رو به سایه سار ستاره خاموش
رو به آرامش آدمی آسوده
من خوابم نمی آید امشب
دارم با حضرت حافظ خودم در خواب های دیگران گریه می کنم
این تازه اول شب است
دارم با راز سر به مهر این همه زنگ واین همه زنجیر آشنا می شوم
ما به عادت بلبل بی آسمان
به همین پای بسته و دل خسته بسنده کرده ایم
می گویند در دور افتاده ترین خانه ها حتی
همیشه کلیدی گم شده هست
سر انگشت مضطربی هست
امید ممکن تبسمی شاید
ترانه خوابی ، طعم سرابی
یکی می گوید من سردم است ویکی می گوید زمستان است هنوز
و من می گویم
بیرون تمام این دیوارها باید ردی از اردیبهشت و باران باشد
زندگی حتما قشنگ است مثل بعضی خاطره ها
مثل خواب مثل انار و آواز آدمی
دوستت دارم مثل رویاهای بی پایان آن سالها
مثل همین پیاله آب
یا چوب خط خسته ای
لبریز از هزاره انتظار
کاشکی یکی می آمد این در بسته را
این دیوار شکسته را
کاش می رفتم قدمی می زدم ، غزلی می خواندم خوابی می دیدم
و بعد کلماتی ساده مثل صبح ،مثل ماه مثل اسم تو
در سایه یا چیزی اصلا...
یک روز دیگر گذشت
دیگر یکی دو مغرب مانده به آن اتفاق بزرگ
نمی خواهم شکسته از خواب خشت بگذرم
بید ها هرگز اهل کناره این کوچه نبوده اند
خیلی وقت است رویای ما را باد با خود برده است
فقط یک چیزی ، دردی، ندانستن موضوعی....
خوابم نمی آید امشب.

- قسمت هایی از این شعر سید علی صالحی رو قبلا به صورت کامنت برای یکی از دوستانم گذاشتم اما تکرارش هم خالی از لطف نیست .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 18:30  توسط بودا  | 

"در سیاهیها و سپیدیهای زندگی رنگ خاکستری دویده است"

سامرست موآم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:49  توسط باد  | 

 

روزی که صرف قضاوت در باره ی دیگری شود روزی دردآور خواهد بود...نباید قضاوتت را باور کنی این تنها یک عادت نهفته است. - بودا

                                                                                                                                                             ماما ما درمناسبات اجتماعی و ارتباط با دیگران، بعضا طوری ظاهر می شویم که برای درک آنچه بیرون از ذهنمان می گذرد دنبال مدل و الگو می گردیم ! الگوهاضمنا حوادث و ماجراهایی هستند که اتفاق می افتند. به محض اینکه تصویری خارج از آنچه تصور کرده ایم می بینیم آنها را کنار هم می چینیم و قضاوت می کنیم .اما این قضاوت درست نیست چون آدم ها الزاما آنی نیستند که به نظر می آیند. هر برخوردی در هر موقعیتی می تواند شکل بگیرد و معنایی داشته باشد، خارج از آنچه نشان می دهد. لایه های متفاوت فراوانی ذهن انسانها را در بر گرفته و نتیجه گیری از روی یک پندار خاص و پیشداوری نوعی ساده انگاری است .

 

شیوه ای که ما در قضاوت در باره دیگران در پیش می گیریم به گفته ی سارتر روش شیء فرض کردن آنهاست ؛ چرا که اشیاء مادی هیچ گونه خواست و آرمانی ندارند ؛آنها سعی نمی کنند، امید نمی ورزند ، چیزی را طلب نمی کنند یا آرزو نمی کنند که جز آنچه هستند، باشند... در این حالت اگر انسانها شیء باشندو توانایی اختیار را از دست بدهند؛ دست کم قادر می شویم به آنها برجسب بزنیم (برجسب ها لزوما طبق تمایل ما و از روی مدل های بیرون ذهنمان شکل می گیرد)و شخصیت هرکس را به گونه ای ثابت توصیف می کنیم!می گوییم: آنها مهربانند، تنبلند ،دغلند ،محتاطندو امثال آن و مطابق این اوصاف اعمالشان را پیش بینی می کنیم .

 

رفته رفته پیشداوری های ما به قوانینی تبدیل می شوند که برای دیگران وضع می کنیم این عینیت باوری(objectivity )بدترین پنداری است که ممکن است در روابط انسانها و جود داشته باشد. پنداری در میل به پذیرش قواعدی عینی که هم بر رفتار و هم بر اندیشه حاکمند.عینیت باوری به این معنا بی مایه ساختن حقیقت است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:45  توسط بودا  | 

تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست فرو افتادن در عشق . - آلبرت انيشتين

Image hosting by TinyPic

این شعر زیبای بهاری سيامك بهرام پرور از وبلاگ کوروش عزیز(تشنگان غزل)  در زمستانی نه چندان سرد تحفه ای به روح وسیع پاییزی و تابستان بی لک نگاه همو که برایش مینویسم:

«انكحتُ...» عشق را و تمام بهار را !
«زوّجتُ...» سيب را و درخت انار را !

«متّعتُ...» خوشه‌خوشه رطب‌هاي تازه را
گيلاس‌هاي آتشي آب‌دار را !

«هذا موكّلي...»: غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفته‌اي به وكالت سه‌تار را !

«يك جلد...» آيه‌آية قرآن! تو سوره‌اي!
چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را !

«يك آينه...» به گردن من هست... دست توست،
دستي كه پاك مي‌كند از آن غبار را

«يك جفت شمع‌دان...»؟! نه عزيزم! دو چشم توست
كه بردريده پردة شب‌هاي تار را !

مهريّة تو چشمه و باران و رودسار
بر من بريز زمزمة آبشار را !

«ده شرطِ ضمنِ...» ده؟! ... نه! بگوييد صد! ... هزار!
با بوسه مُهر مي‌كنم آن صدهزار را !

ليلي تويي كه قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرايط ديوانه‌وار را !

اين بار من به بوسه‌ات افطار مي‌كنم
خانم! شكسته‌اي عطش روزه‌دار را !


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:21  توسط باد  | 

سیلویا پلات؛ شاعری بالفطره که همه چیزش حتی زندگی اش را فدای شعر کرد.شاعری که به قول وودی آلن در آنی هال :خود کشی تراژیکیش را دخترای کالج ،به غلط رومانتیک قلمداد کردند ...این شعر قسمت هایی از یک شعر بلند او است به نام Lady lazarus

                                                               

دوباره به آن کار دست زدم     

هر ده سال یکبار             

این کار را می کنم                         

نوعی معجزه متحرک ؛ پوستم           

مثل آباژور نازیها درخشان است             

پای راستم                                     

یک وزنه ی کاغذ                      

صورتم بی چهره ،                

کتان نازک یهودیان              

دستمال از صورتم بکش           

اوه دشمن من                  

آیا ترسناکم؟                           

بینی ،گودی چشمها ،ردیف کامل دندانها            

طعم ترش دهان                                    

یک روز از میان خواهد رفت.                 

به زودی، به زودی گوشتهایی که              

گور پوسانده بودشان               

دوباره می رویند                  

و من زنی خندان خواهم شد          

من فقط سی سال دارم
و مثل گربه نه تا جان دارم

این بار سوم است ...

چه نکبتی است                  

هر ده سال یک بار مردن.           

یک ملیون رگ و رشته            

ملت تخمه می شکنند و               

هجوم می آورند تا ببینند                

چگونه دست و پایم را برهنه می کنند             

استریپتیزی عظیم!                  

آقایان ، خانمها     

اینها دست های منند             

زانوهایم                             

ممکن است پوست و استخوانی بیش نباشم            

اما همان زنم ، همان                         

اولین بار ده سالم بود که اتفاق افتاد              

فقط یک تصادف بود                             

بار دوم می خواستم               

کار را تمام کنم               

در را روی خودم بستم                 

مثل یک صدف                                                       

آنها ناچار شدند...در بزنند و در بزنند

مردن                                                        

مثل هر چیز دیگر یک هنر است                                 

هنری که من استثنا آن را خوب بلدم              

این کار را جهنمی وار می کنم                          

چنان می کنم که واقعی به نظر آید                        

چه بسا گمان کنی ندایی از غیب به من می رسد         

در زندان انفرادی این کار را راحت می توان کرد           

راحت می توان این کار را کرد و همانجا ماند            

این یک کار نمایشی ست                            

که روز روشن برگردی                                    

به همانجا برگردی ، با همان صورت با همان...              

فریاد بازیگوشانه :                                  

یک معجزه! 
فریادی است که به هوشم می آورد      

باید پول بدهید          

برای دیدن زخم هایم باید پول بدهید               

برای شنیدن صدای قلبم               

راستی قلبم دارد می زند!

باید پول بدهید پول زیادی بدهید

برای شنیدن حرفی یا لمس کردنی

خب خب جناب دکتر

خب آقای دشمن

من شاهکار شما هستم

بچه ای از طلای ناب

که در ضجه ای ذوب می شوم

می چرخم و می سوزم          

خاکستر خاکستر                        

به هم بزنید و بگردید                          

گوشت و استخوان هیچ چیز اینجا نیست                

جناب خدا جناب شیطان            

آگاه باشید                               

از دل خاکستر                        

من بر می خیزم با موهایی قرمز           

 

 

پی نوشت : این شعر رو به خاطر علاقه ای که به شاعرش داشتم نوشتم نه به علت مرگ اندود بودنش ...و باز به قول وودی آلن :مهم نیست مرگ کی و کجا به سراغتان بیاد مهم اینه که اون موقع شما اونجا نباشید !


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 21:52  توسط بودا  | 

تولدی دیگر

دیماه است و" تولدی دیگر" از او که" دلش برای باغچه میسوزد" بانوی شعر و شعور.نمیدانم چرا در تولدش هم دلم میگیرد؟!امشب باید ازاو مینوشتم و نوشتم...او که در زندگی و مرگش سرشار از حس بکر دوست داشتن بود..."کسی که مثل هیچکس نیست"آری "پرنده مردنیست" و " بعد از تو" ما پرواز را هم از یاد بردیم! " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"

باد ما را با خود خواهد برد


در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟

در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست

ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من
بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما با خود خواهد برد
باد ما با خود خواهد برد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 21:37  توسط باد  | 

بر کفه دو دستم امشب دو جام بگذار                         ای ساقی سبکدست سنگ تمام بگذار

در سفره ای که آمد از خون دل فراهم                          نان  حلال  داری    آب  حرام  بگذار.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 20:45  توسط باد  | 

گاهی آنقدر خوبی که فراموش میکنم بگویم دوستت دارم!

لینک زیر یک مطلب زیبادرباره روانشناسی عشق نوشته خانم کاهنه. میخواستم کامل کپیش کنم اینجا ولی بهتر دیدم لینکشو بذارم...برو بخونش عزیزم!

گزینش های ما در عشق از دیدگاه روانشناسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 21:1  توسط باد  | 

«قبول نيست پدر»
پلنگ سركش مغرور كوه دالاهو
چرا نمى‏رمد از پيشت اين رَمِ آهو
نه پاى دره و دشت و نه شوق قله و كوه‏
پلنگ خسته غمگين، چه رفته با تو، بگو؟
مگر نه پنجه كشيدى به روى صورت ماه‏
مگر نه خيز گرفتى به گرده آهو؟
پس آن غرور پلنگانه گذشته كجاست؟
كجاست شور و شر آن مخاطره‏جو؟
چه شد غريو بلندت ميان دشت، چه شد؟
كو آن شراره خشمت به وقت معركه، كو؟
قبول نيست پدر، صخره‏ها نمى‏لرزند
از ارتعاش صدايت ز گرم‏گاه گلو
دوباره نعره برآور ز تنگ سينه خويش‏
دوباره لرزه در افكن به كوه دالاهو.

بهروز ياسمى‏

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 11:15  توسط باد  |