
در وجود همه ما آدمها ترسهایی وجود دارد. ترسهای ما بیشتر از ناشناخته ها نشآت می گیرندو به همین دلیل است که بچه ها بیشتر می ترسند و به همین دلیل است که از مرگ میترسیم و به همین دلیل است که بعضی آدمها ازتاریکی میترسند. ترس از مرگ وتاریکی به خاطر ناشناخته هاییست که در این دو و امثالشان وجود دارد.اما انسانها همواره از نوعی دیگر از هراسها گریزانند!ازاینکه روحیات ظاهریشان شناخته نشود و به اصطلاح درک نشوند.از سوی دیگر گاهی ما از شناخته شدن هم می هراسیم و این نوع از ترس ریشه در رذالتها و شرارتهای ما و میل به معما گونه بودن دارد.ناگفته پیداست که این گونه از ترس از حیث کیفیت و کمیت بسته به افراد متفاوت است. اما رذالتها و شرارتها در همه ما وجود دارد. بعد شیطانی وجود انسان که تنها در افراد بسیار معدودی آنقدر سرکوب میشود که به ظاهر از بین میروند!اما درک شدن و درک نشدن گونه ای از هراسهای همیشگی انسان است که در روابط ما با دیگران نمود پیدا میکند. برای گریز از ترس درک نشدن گزینه های زیادی را امتحان میکنیم که ممکن است هیچکدام پناهگاه امنی نباشد! درد دل کردن با کسی که ممکن است به ما آرامش بدهد اولین گزینه ماست،پناه بردن به تنهایی :درد دل با خود(تفکر،نوشتن،سرودن که اینگونه ها گاه سرچشمه خلق آثاری شده اند!)درد دل باخدای خودو یا یک موجود زنده که فقط میشنود و مطمینآ رازدار خوبیست:گل و گیاه و سگ و گربه!!! و یا تنها امید به خاصیت زمان که همان ویرانگری خاطره هاست! اغلب ما سنگ صبور خوبی نیستیم و چه بسا ممکن است نمک به زخم دردمندی بپاشیم که عاجزانه به ما پناه آورده است! بدیهیست که این رفتار ،خیانتی بزرگ و شرارتی بی همتا و یکی ازمخربترین و زیانبارترین عوامل در روابط اجتماعی ماست.عدم درک متقابل،عدم فهم شرایط لحظه ای(عصبانیت،خشم،ناراحتی و...)که همه جدای از شرارت ذاتی بشر از ناتوانی در فضاسازی ذهنی و در نتیجه موقعیت نشناسی ما نشات میگیرد خود، ریشه بسیاری از سوء تفاهمات ویرانگر است.


